ماه آسمان قلبم از میان داستانهایی که از شهید ابراهیم هادی خواندم این داستان خیلی منقلبم کرد دوست داشتم در این ساعت شب با تو تقسیم کنم...
داستان را از زبان راوی نقل میکنم:
در عملیات فتح المبین که ابراهیم مجروح شده بود سریع او را به دزفول منتقل کردیم،و در سالنی که مربوط به بهداری ارتش بود و مجروحین زیادی در آنجا بستری بودند قرار دادیم،سالن به قدری شلوغ بود و مجروحین آه و ناله میکردند که هیچ کس آرامش نداشت .بلاخره یک گوشه ای پیدا کردیم و ابراهیم را روی زمین خواباندیم.
پرستارها زخمهای گردن و پای ابراهیم را پانسمان کردند، در آن شرایط که اعصاب همه بهم ریخته بود و سروصدا مجروحین بسیار زیاد بود، ناگهان ابراهیم با صدایی رسا شروع به خواندن شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا س کرد که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود.
برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن رو فراگرفت هیچ مجروحی ناله نمیکرد ، انگار همه چیز ردیف و مرتب شده بود،به هر طرف که نگاه میکردی آرامش موج میزد و قطرات اشک بود که از گوشه چشم مجروحین و پرستارها جاری می شد، همه آرام شده بودند.
وقتی خواندن ابراهیم تمام شد یکی از خانم دکترها که مسن تر از بقیه بود و حجاب درستی هم نداشت ، تحت تاثیر قرار گرفته بود جلو آمد و سریع گفت:
«من کاری به محرم و نامحرم ندارم تو هم مثل پسر من هستی»
و بعد نشست و سر ابراهیم را بوسید و گفت «فدای شما جوون ها»
قیافه ابراهیم دیدنی شده بود گوشهایش سرخ شده بود سریع ملافه را کشید روی صورتش...
جانان من یکی از جمله ها و نصیحت های این شهید این بود که بعد از توکل بر خدا به توکل بر حضرات معصومین مخصوصا حضرت زهرا س حلال مشکلات است تاکید داشتند...با این خاطره یاد این جمله از کتاب فاطمه فاطمه افتادم که شریعتی در بخش های اول میگوید خدایان کوه المپ زایده تخیل انسان ها هستند و ما خانواده ای واقعی داریم حول محور حضرت زهرا پدرش و همسرش و فرزندانش..."این خانه ی محبوبی که یک پانتئون راستین است، یک المپ واقعی است، و در آن رب النوع های واقعی ساکنند،...هیچ مذهبی،تاریخی و ملتی، چنین خانواده ای ندارد...در عین حال ، هیچ خانواده ای، از جانب ملتی، این همه عشق و اخلاص و ایمان و شعر و خون نثار نشده است"...