سلام ... می گویند :
وقتی مظفرالدین شاه از فرنگ برگشت، وزیر مربوطه را احضار کرد و ضمن توصیف باغ وحشی که در فرنگ دیده بود، از او خواست تا باغ وحشی مثل همان، در تهران درست کند.
وزیر مربوطه ظرف چند ماه تمام تلاش هایش را انجام داد و کم کم باغ وحش برای نظاره ی قبله عالم آماده می شد که از بخت بد جناب وزیر، شبی که فردایش قرار بود شاه برای بازدید بیاید، شیر بیمار شد و مرد!
خبر به وزیر بردند.
وزیر سرآسیمه دنبال راهی برای حل معضل بود، چون شاه روی وجود شیر و پلنگ در باغ وحش، تذکرات بسیار جدی داده بود.
پس از مشورت های بسیار، وزیر رفت سراغ دلقکی که در مراسم ها و جشن ها، انواع ادا و اطوار و تقلیدها در می آورد و مغازه کوچک بقالی هم داشت.
از او پرسید :
غلامعلی، تو روزی چند کاسبی؟
غلامعلی بقال گفت :
حدود یک تومان .
وزیر گفت :
راهی برایت پیشنهاد می کنم که با یک ساعت کار، بتوانی درآمد صد روزه ات را کاسب شوی!
غلامعلی بقال دست و پایش را گم کرد و گفت:
جان نثار، برای هر امری حاضرم.
وزیر گفت :
شیری بود که باید فردا در زمان حضور شاه در باغ وحش، حاضر می بود لیک امشب مرد.
از تو می خواهم یک ساعتی که شاه به بازدید باغ وحش می آید، پوست شیر به تن کنی و هنگام بازدید شاه نیز، چند غرش کنی تا شاه متوجه نشود که باغ وحش، شیر ندارد.
همین.
غلامعلی بقال پذیرفت.
فردا او را وارد پوست شیر کردند و داخل قفس شیر انداختند و با ترس و لرز در انتظار ورود شاه بودند.
بالاخره شاه وارد شد.
ابتدا خرس و و زرافه و بقیه حیوانات را دید و گفت: برویم شیر و پلنگ ها را ببینیم.
شاه در مقابل قفس شیر (که در واقع غلامعلی بقال در پوست آن رفته بود) ایستاد.
غلامعلی، چندین غرش کرد و قفس را دور زد.
شاه هم مسرور شد.
وقتی شاه می خواست برگردد، گویی چیزی به یادش آمد، گفت :
وزیر! می گویند "جنگ شیر و پلنگ" تماشایی است.
ما را چنین نمایشی خوش خواهد بود.
در قفس پلنگ را باز کنید وارد قفس شیر شود تا ببینیم چه اتفاقی می افتد و کدام، در این نزاع پیروز می شود؟
وزیر دستور داد در مابین قفس پلنگ و شیر را بالا کشیدند.
غلامعلی بقال که کم کم آماده می شد تا از پوست شیر بیرون بیاید، ناگهان دید پلنگ دارد به طرفش می آید!
غلامعلی عقب عقب رفت به دیوار چسبید و از ترس خودش را خیس کرد.
شاه فریاد زد :
وزیر ، این چه شیر بی خاصیتی است که از ترس جای خود را خیس کرد!
وزیر گفت :
قبله عالم به سلامت.
شیر دارد خودش را خالی می کند تا حمله را شروع کند.
پلنگ نزدیک و نزدیک تر شد و غلامعلی از ترس "کار بزرگ" را هم کرد!
شاه فریاد کشید :
وزیر ، این شیر ترسو را از کجا پیدا کرده اید که چنین خرابکاری می کند!!!
وزیر گفت :
قبله عالم به سلامت.
شیر می خواهد کاملاً خود را سبک کند تا پلنگ را در حمله ای، یک لقمه کند.
وقتی پلنگ به نزدیک شیر رسید، دستش را روی شانه غلامعلی بقال بینوا گذاشت و گفت :
نترس بابا ، من هم کریم قهوه چی هستم.
غلامعلی بقال از شوق، او را بغل کرد!
شاه گفت :
وزیر ، این چه بساطی است؟
وزیر گفت :
قبله عالم به سلامت.
در سایه "عدل مظفر" دو دشمن دیرینه (شیر و پلنگ) هم به آشتی رسیدند!
شاه نیز مسرور از این اتفاق شیرین، باغ وحش را ترک کرد.😂
::::::برداشت آزاد...
