سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم

بار الها، ما را در بيان آنچه " تو مي خواهي " ياري ده!!

برداشت آزاد...

نور و باران | جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ | 10:23

سلام ... می گویند :
وقتی مظفرالدین شاه از فرنگ برگشت، وزیر مربوطه را احضار کرد و ضمن توصیف باغ وحشی که در فرنگ دیده بود، از او خواست تا باغ وحشی مثل همان، در تهران درست کند.

وزیر مربوطه ظرف چند ماه تمام تلاش هایش را انجام داد و کم کم باغ وحش برای نظاره ی قبله عالم آماده می شد که از بخت بد جناب وزیر، شبی که فردایش قرار بود شاه برای بازدید بیاید، شیر بیمار شد و مرد!
خبر به وزیر بردند.
وزیر سرآسیمه دنبال راهی برای حل معضل بود، چون شاه روی وجود شیر و پلنگ در باغ وحش، تذکرات بسیار جدی داده بود.

پس از مشورت های بسیار، وزیر رفت سراغ دلقکی که در مراسم ها و جشن ها، انواع ادا و اطوار و تقلیدها در می آورد و مغازه کوچک بقالی هم داشت.
از او پرسید :
غلامعلی، تو روزی چند کاسبی؟

غلامعلی بقال گفت :
حدود یک تومان .
وزیر گفت :
راهی برایت پیشنهاد می کنم که با یک ساعت کار، بتوانی درآمد صد روزه ات را کاسب شوی!
غلامعلی بقال دست و پایش را گم کرد و گفت:
جان نثار، برای هر امری حاضرم.
وزیر گفت :
شیری بود که باید فردا در زمان حضور شاه در باغ وحش، حاضر می بود لیک امشب مرد.
از تو می خواهم یک ساعتی که شاه به بازدید باغ وحش می آید، پوست شیر به تن کنی و هنگام بازدید شاه نیز، چند غرش کنی تا شاه متوجه نشود که باغ وحش، شیر ندارد.
همین.
غلامعلی بقال پذیرفت.
فردا او را وارد پوست شیر کردند و داخل قفس شیر انداختند و با ترس و لرز در انتظار ورود شاه بودند.
بالاخره شاه وارد شد.
ابتدا خرس و و زرافه و بقیه حیوانات را دید و گفت: برویم شیر و پلنگ ها را ببینیم.
شاه در مقابل قفس شیر (که در واقع غلامعلی بقال در پوست آن رفته بود) ایستاد.

غلامعلی، چندین غرش کرد و قفس را دور زد.
شاه هم مسرور شد.
وقتی شاه می خواست برگردد، گویی چیزی به یادش آمد، گفت :
وزیر! می گویند "جنگ شیر و پلنگ" تماشایی است.
ما را چنین نمایشی خوش خواهد بود.
در قفس پلنگ را باز کنید وارد قفس شیر شود تا ببینیم چه اتفاقی می افتد و کدام، در این نزاع پیروز می شود؟
وزیر دستور داد در مابین قفس پلنگ و شیر را بالا کشیدند.
غلامعلی بقال که کم کم آماده می شد تا از پوست شیر بیرون بیاید، ناگهان دید پلنگ دارد به طرفش می آید!
غلامعلی عقب عقب رفت به دیوار چسبید و از ترس خودش را خیس کرد.
شاه فریاد زد :
وزیر ، این چه شیر بی خاصیتی است که از ترس جای خود را خیس کرد!
وزیر گفت :
قبله عالم به سلامت.
شیر دارد خودش را خالی می کند تا حمله را شروع کند.
پلنگ نزدیک و نزدیک تر شد و غلامعلی از ترس "کار بزرگ" را هم کرد!
شاه فریاد کشید :
وزیر ، این شیر ترسو را از کجا پیدا کرده اید که چنین خرابکاری می کند!!!
وزیر گفت :
قبله عالم به سلامت.
شیر می خواهد کاملاً خود را سبک کند تا پلنگ را در حمله ای، یک لقمه کند.
وقتی پلنگ به نزدیک شیر رسید، دستش را روی شانه غلامعلی بقال بینوا گذاشت و گفت :
نترس بابا ، من هم کریم قهوه چی هستم.
غلامعلی بقال از شوق، او را بغل کرد!
شاه گفت :
وزیر ، این چه بساطی است؟
وزیر گفت :
قبله عالم به سلامت.
در سایه "عدل مظفر" دو دشمن دیرینه (شیر و پلنگ) هم به آشتی رسیدند!
شاه نیز مسرور از این اتفاق شیرین، باغ وحش را ترک کرد.😂
::::::برداشت آزاد...

برای پنج دقیقه...

نور و باران | دوشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۱ | 9:54

ی افسانه‌ی قدیمی هست که میگه: «هر کاری‌ رو با لذت انجام بدی...پنج دقیقه به عمرت اضافه می‌شه.» معهذا ، خواستم بابت تمام پنج دقیقه‌هایی که به عمرم اضافه کردی ازت تشکر کنم... تامام ♥️

برای هم...

نور و باران | سه شنبه هشتم آذر ۱۴۰۱ | 15:21

روزانه از این واژها به فراخور گفتمانمون استفاده می کنیم : هم‌راه، هم‌سفر، هم‌کلاسی، هم‌سر‌، هم‌خانه، هم‌بازی، هم‌بستر، هم‌آهنگ‌، هم‌زاد، هم مسیر، هم‌دست، هم‌یار، هم‌کار، هم‌پا، هم‌زمان، هم‌فکر، هم‌دل، هم‌درد ...
دوستم می گفت : باید توی زندگی‌ یه "هم" خوب داشته باشی. یه "هم" که تنهایی بتونه جای همه "هم"های نداشته تورو پر کنه. یکی که باهاش کیف کنی. حالت خوب بشه. هر بار نگاهش کنی تو دلت بگی الهی من قربون چشات بشم. حتی وسط دعوا. حتی وقتی پشتش رو بهت کرده و خوابیده. حتی وقتی سهم ته‌دیگ ماکارونی تو رو خورده، حتی وقتی ....
"هم" کسی بودن هنره. باید بلد باشی اونقدر نزدیک بشی که بشی شبیه‌ش. اقلا اداشو دربیاری یه وقتا. که مثلا همفکری یا همدردی یا همرازی یا همدستی یا همراه و یا... ‌
آدم تا وقتی زنده است "هم" خودشو می‌خواد. آدم بی‌هم رو باد میبره. دور دور دور خیلی دور. "هم" بادکنک قرمز ،دست کوچیک و تپل و عرق کرده اون بچه‌ایه که سفت نگهش داشته. "هم" یه مرد، اون زنیه که حتی وقتی هشتاد سالش شد لی‌لی به لالاش بذاره و هر روز بهش بگه که چقدر بهش افتخار میکنه. اینو از ته دلش بگه. "هم" یه زن ،اون مردیه که کادوهای بزرگ نخره، پولدار نباشه، قدرتمند نباشه اما بلد باشه خوشی‌های کوچیک رو دریغ نکنه. بلد باشه روزی یه بار صدا بزنه "خانوم جان" یه جوری که زنش دیگه هیچ "هم" دیگه‌ای نخواد...
"هم" کسی بودن یه رازه. یه افسونه. یه معجزه است. نمیشه پس یقه کسی رو گرفت و کنار کسی نشوند و بهش گفت از این به بعد تو میشی "هم" ایشون...خلاصه "هم" شدنی نیست. بودنیه. مراقب هم های زندگی مون باشیم... تامام.

برای پاییز...

نور و باران | جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ | 8:39

دوستم تعبیر جالبی از پاییز گفت :«شاخه تا آمد به برگش خو کند پاییز شد…»
راستی میدونی ۵۰ تا ۷۵ سالگی فصل پاییزی زندگی انسانه...
داشتم فکر میکردم واقعاً اگر طول متوسط زندگی انسان رو خوشبینانه ۱۰۰ سال در نظر بگیریم و هر ۲۵ سال رو به یک فصل نسبت بدیم،
فصل سوم دقیقا میشه همین سن ما بین ۵۰ تا ۷۵ سالگی
و زیباترین و عاشقانه ترین فصل زندگیمون میتونه باشه...
همینه هر تار موی ما به یک رنگ در میاد،
صورتمون چینهای نه عمیق ولی محسوس پیدا میکنه،
دست و پامون کم و بیش بی حس و حاله،
ولی میتونیم هنوز ازشون کار سخت بکشیم و ....
باید از زیبایی های این فصل زندگیتون لذت ببرید،
چون همونطور که بهار و تابستونش تموم شد و دیگه برنمیگرده پاییزشم تکرار ناشدنیه...
پس تا میتونین تو این فصل رنگارنگ خوشگل زندگی تون عاشق باشید و عشق ببخشید.
درست مثل درختا که برگاشونو به زمین میبخشند تا زمین زیباتر از قبل به نظر بیاد...‌
فصل پاییز رو برای دل خودت آرام تر ورق بزن ...
و تمامی رنگ ها را به خاطر بسپار
که عشق و محبت لابلای همین رنگ های زیباست.
زیبا زندگی کنیم..😊

برای همسایه...

نور و باران | پنجشنبه سوم آذر ۱۴۰۱ | 17:5

دوستم چند روز پیش تعریف می کرد:
خونمون غوغایی بود.
باباجان، شب خوابیده بود و صبح دیگر بیدار نشده بود. همه در ناباوری عمیقشان سوگواری می‌‌کردند و به سر و صورت خودشان می‌زدند اما هیچ‌کس کاری نمی‌کرد.(از ... تشریفات، خاکسپاری، پذیرایی... و صد البته که طبیعی هم هست تا...)
هیچ‌کس تصورش را نمی‌کند که این شتر روزی در خانه‌ی خودش خواهد خوابید، و در چنین روزی باید به چه چیز‌هایی‌ فکر کند.
ناگهان آقای همسایه پیدایش شد. خیلی‌ آرام و متین آمد، جلوی مادر دوستم ایستاد و گفت اجازه بفرمایید کارها رو من انجام بدم. همسرتون به من وصیت کرده و من هم از خواسته‌های ایشان اطلاع دارم.
و آقای همسایه کارها را دست گرفت. همسر و فرزندانِ خودش را بسیج کرد. غیر از صاحبان عزا به هر کسی‌ مسئولیتی داد. و خلاصه مراسم تا روز آخر مرتب و منظم و آبرومندانه برگزار شد.
یک روز به دوستم گفتم خوشا به سعادتِ باباجانت که دوست و رفیقی این‌چنین صمیمی‌ و جانی داشتند، انگار خودش صاحب عزاست.
دوستم گفت: راستش ما هم از این رفاقت خبری نداشتیم. باباجانِ من اهل دوست و رفیق بازی نبود. خانه‌ای بود. ولی‌ یکی‌ دو بار در پارک روبه‌روی خانه آقای همسایه را دیده بودم کنارِ باباجان روی نیمکتی نشسته‌اند و گپ می‌‌زدند. همین...
اینها را گفتم تا هرکدام برای خودمان یک آقای همسایه آرزو کنیم.
یکی‌ که سر وقت به دادمان برسد. جلویمان بنشیند‌، بگوید نگران هیچ چیزی نباش. بگوید همه‌چیز را بگذار به عهده‌ی من. یک آقای همسایه که بعد از یک پیاده‌روی نیم‌ساعته دوستمان داشته باشد. چه در زندگی‌، چه در مرگ... آن هم بی‌ هیچ منتی.
نتیجه: قدر آدم‌های ساده و بی‌‌شیله‌پیله‌ی زندگی‌‌تان را بدانید. همان‌ها که قادرند روی نیمکتِ یک پارک، از آخرین وصیت خود صحبت کنند... تامام.

  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • آرشيو

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم محفوظ است .