سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم

بار الها، ما را در بيان آنچه " تو مي خواهي " ياري ده!!

من محو تماشای تو ام...

نور و باران | پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 15:52

امروز روز ادب فارسی هستش به مناسبت این روز و شهریار این شعر تقدیم به تو،حضورت و یادت :

فرخا از تو دلم ساخته با یاد هنوز
خبر از کوی تو می آوردم باد هنوز
در جوانی همه با یاد تو دلخوش بودم
پیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوز

-----

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

نعمت آسمان....

نور و باران | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ | 10:14

نعمت آسمان فقط باران نیست؛

گاهی خداوند رفیقی نازل می‌کند زلال تر از باران....

آنها همدیگر را پیدا می کنند از فاصله های خیلی دور 

از ته نسبت های نداشته

انگار جایی نوشته شده بود اینها باید کنار هم باشند!

می شوند همدم

می شوند دوست

می شوند رفیق

اصلا می‌شوند جان شیرین

درست مینشینند روی طاقچه ی دل هم

حرف هایشان یک جور خوبی دلنشین است

دل برای خنده هایش ضعف می رود

اصلا بودنش شیرین است

وقتی هم که نیستند

هی همدیگر را مرور می‌کنند و مدام گوش به زنگ آمدن هم هستند 

خدایا این دوستی، این فرشته ی زمینی رو نگیر از من....

سلام نگاه پر مهر خداوندی به من...

دلنوشته زيباي يك رزمنده برای نسلهای بعد.......

نور و باران | شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۹ | 15:21

سلام ...

همیشه در اوج خستگی ها ، دلگیری ها و حتی مشکلات، یاد شهیدان را زنده میکردیم و همین می‌شد حرکت دوباره به سوی آفتاب ..این متن رو خوندم اینکه اونهام جوون بودن ..اونهام عشق داشتن... اونهام هزاران آرزو ....اما گذشتند. برام جالب بود...فرستادم تا کمی از سختی امروز کم کنیم در کنارهم...
👇👇👇
ما می خواستیم محکوم تاریخ نشویم و نسل بعد ما را وطن فروش نداند.....
وجنگ آمد.......می دانی چه میگویم؟؟ آری جنگ آمد.
ما به دنبال جنگ نرفته بودیم..او آمد..
تعدادی از ما تحت امر امامون جنگیدیم..رزمنده شدیم. ..
عده ای رنگ رزمنده گرفتند..
عده ای نیز رنگ رزمندگی به خود پاشیدند..
 و تعدادی نیز رنگ جبهه را ندیدند و راوی جنگ شدند...
عده ای رفتند...عده ای ماندند. 
اما یا زخم برتن یا داغ بر دل...
وعده ای نیز داغ بر پیشانی زدند.
عده ای مفقود، عده ای مظلوم  ، عده ای مغموم...و عده ای نیز مذموم.
تعدادی آمده بودند تا بروند. 
قرار را بر رفتن گذاشته بودند..
عده ای نیز آمده بودند تا بمانند.چاره ای نبود .
شهیدی گفته بود.."از یک طرف باید بمیریم.تا آینده شهید نشود.و از طرفی باید شهید شویم تا آینده زنده بماند.....
راستی چه باید میکردیم؟؟؟
عده ای آمده بودند تا از خود حساب بکشند..
عده ای تا حساب های خود را تسویه کنند..
عده ای آمده بودند تا آدم حسابی شوند..
عده ای نیز حساب باز کردند..
عده ای نیز آمده بودند تا حسابی آدم شوند...
عده ای آمدند تا بی پیکر شوند...
عده ای نیز پیکر تراش..
عده ای نیز پیکره ی یک "بت".
عده ای ویلچری ..تعدادی ویلایی..عده ای حاضر...تعدادی ناظر... و قومی نیز غافل.

واما..

دیوانگی"جوانی" ما با جنگ مصادف شد. 
در ما میل به زیستن زنده بود .حس عاشقی و معشوقی نیز جریان داشت...
اما جنگ آمده بود.چه باید میکردیم؟؟؟؟
آیا جز جنگیدن چاره ای داشتیم؟؟
ما هم آینده را برای خود ترسیم کرده بودیم...اما جنگ نزدیکتر از دور بود.جنگ بود .
باید این نزدیک را پاسخ میدادیم..
و نزدیکمان دور شد و دور و دور و دور به ساعات ۸سال.....باید میرفتیم به دنبال این قافله..
مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟
برای ما هم جان عزیز بود.
 از توپ و تفنگ و ترکش میترسیدیم.. باید جرأت می یافتیم...و جنگ بود..
مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟؟
عشق و عاشقی ومعشوقه را به امید دفاع از تمامی عاشقان و معشوقانی مانند شما رها کردیم.....و رفتیم....چه باید میکردیم؟؟؟
ما بدنبال حاکم شدن نرفتیم.
خواستیم محکوم تاریخ آینده نشویم..
خواستیم فردا از نگاه تیز و شماتت بار شما فرار نکنیم..ـ...
پس چه باید میکردیم؟؟؟
ما خونخواری نیاموخته بودیم..
باور کن از رنگ خون میترسیدیم..
اما به خونخواهی رفتیم .
خونخواهی سرهای به ناحق بریده شده......مگر چه باید میکردیم؟؟؟
از جنگ به بعد شکل عاشقی ما نیز تغییر کرد..
عاشقی ما با دلتنگی و دلبستگی به محبوبه های شب..
محبوبه های شب عملیات..
محبوبه های جا مانده در ارتفاعات "ماووت" و جاماندگان در زیر خاکریزهای "مجنون"...
و رفیقان رفته تا دهانه ی خلیج....
باور کنیدقطار قطار رفتیم..واگن واگن برگشتیم...
جوان جوان رفتیم..پیر پیر برگشتیم...
راست راست رفتیم.شکسته شکسته بر گشتیم...
گروه گروه رفتیم ..دسته دسته برگشتیم...
دسته دسته رفتیم...و تنهای تنها برگشتیم....اما ایستادیم....
آری من و تو حق داریم همدیگر را نشناسیم...
از دو نسل متفاوت...
دوستان ما آنسوی دردها و رنج ها به ساحل و ما این سمت چشم دوخته به افق های نامعلوم...
راستی اگر نمیرفتیم چه میکردیم؟؟؟
باور کنید ما هم دل داشتیم..
با دل رفتیم...بی دل برگشتیم.
با"یار"رفتیم..با"بار" برگشتیم...
با"پا"رفتیم."بی "پا" برگشتیم.
با "عزم"رفتیم ،با"زخم" برگشتیم.
پر "شور"رفتیم ،پر"سوز" برگشتیم..
ما"پریشانیم..اما"پشیمان نه.
شکسته ایم. اما نشسته نه.
دلخسته ایم..اما دست بسته نه..
اما.....
و
ما همان سر بازان پیاده ایم...
 سواری نیاموخته ایم.....
سوای شما نیز نیستیم..
ما همان دیروزی هستیم..
تعداد ما میدانید در ۸سال چه تعداد بود؟؟
۳ونیم درصد از جمعیت ایران...
اما مردم تنهایمان نگذاشتند.
آری همه ی ما ۸سال بودیم...
با هم در کنار هم..
تو هم بودی.. 
آری همه بودند.
نگاه محبت آمیز آن دوران به ما....
هدایای مادران و پدران شما به جبهه...
گذشتن از شام شب و هدیه به جبهه.
گذشتن از فرزند و اعزام فرزند دیگر.
تحمل بمباران..
تشییع رفیقان ما.. 
دیدار وعیادت و دلجویی از جانبازان ما..
آری مردم بودند..ایستادند..مقاومت کردند. تلخی چشیدند اما به رخ ما نکشیدند....
ما هنوز مدیون لقمه های سفره های شما هستیم که بیدریغ به سنگر های ما هدیه کردید...
ما هنوز به آنسو و این سو بدهکاریم...
طلبی نداریم.....
اما بدانید... قرار "دیروز " آنچنان بود....
از امروز شرمنده ایم...
ما غارت را آموزش ندیده بودیم.
غیرت را تجربه کردیم..
بخدا، بخدا و بازم بخدا!!: اینان از ما نیستند.اینان از ما نیستند..
اینان گرگانی هستند که صد پیراهن یوسفان را دریده اند..از مانیستند.
از امروز شرمنده ایم....🌹

🇮🇷التماس دعا 🙏

خواهانم...........

نور و باران | پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۹ | 16:9

چون خدای تبارک و تعالی خواست جان ابراهیم را بگیرد ملک الموت را فرستاد و او گفت: یا ابراهیم درود بر تو. 
ابراهیم فرمود: ای عزرائیل برای دیدن من آمدی یا برای مرگم؟ گفت: برای مرگ و باید اجابت کنی.

ابراهیم گفت: دیدی که دوستی دوست خود را بمیراند؟ 
خطاب آمد: ای عزرائیل به ابراهیم بگو: دوستی را دیدی که ملاقات دوستش را بد بدارد؟ 
براستی که هر دوستی، خواهان ملاقات دوست است.

      آخرش روزی بهار خنده هایمان می رسد

پس بیا با عشق

        فصل بغض مان را رد کنیم....

    #قیصر امین پور

به خاطر تو..

نور و باران | جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۹ | 15:26

محبوب من...

به خاطر تو هم که شده آبی می مانم...

   به خاطر تو هم شده

تمام روزهای بعد از این مهربانتر خواهم شد

دلم میخواهد زودتر دست‌هایت را بگیرم....

شنیده ام‌ هر کار نیکی کنیم چندبرابر میشود من دستان زیادی خواهم گرفت شاید در مهر ، ماه مهربانی دستانت را بگیرم..

دام میخواهد بارها صدایت کنم و نگاهم کنی...

نمیدانی حتی تصور نگاه شما هم حظ آور است...

دلم میخواهد با نگاه به چشمانت در سکوت هزاران حرف‌ بزنم...

که عاشقانه ترین لحظاتم همین طلوع نور چشمانت در چشمانم است..

     در کنارت شعر گفتن کار دشواری نبود

                              حرف چشمان تو را من بر زبان آورده ام.

آه از دلتنگی که نمیتوانم در آغوش بگیرمت.....

بدترین اتفاق شاید همین باشد...

دیروز ۴۶ بار به ماه نگاه کردم و ۳۹ بار به آسمان ...

شعری ناب از حضرت مولانا تقدیم به تو....

نور و باران | جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 9:30

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو

آن کس که مست گردد خود این بود نِشانش

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

من مستم و نترسم از چوب شهشهانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

برجَه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

جان بر سرش فشانم پُرزَر کنم دهانش

آن روی گلسِتانش وان بلبل بیانش

وان شیوه‌هاش یا رب تا با که است آنش

این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

پس این جهانِ مرده زنده‌ست از آن جهانش

یک جمله ی ناب از اینشتین...

نور و باران | دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۹ | 9:28

از دیروز بیاموز،در امروز زندگی کن و به فردا امیدوار باش. نکته مهم آنست که از پرسشگری باز نایستی...

چرا من ؟؟؟

نور و باران | شنبه یکم شهریور ۱۳۹۹ | 18:11

بهترین و افسانه ای ترین تنیسور جهان آرتور اش هنگامی که برای جراحی قلب خود در بیمارستان بود.
با سهل انگاری پرستاران با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد.طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟
آرتور اش در پاسخ این نامه چنین نوشت : در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند.
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند.
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟
و امروز وقتی که از این بیماری لاعلاج درد می کشم باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم: چرا من؟

  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • آرشيو

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم محفوظ است .