سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم

بار الها، ما را در بيان آنچه " تو مي خواهي " ياري ده!!

داستان پنیسیلین...

نور و باران | چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ | 17:28

با ارسال داستان کوتاه قبلی تعدادی از دوستان خوبم بازخورد های خوبی اظهار کردند. لذا این حکایت کوتاه هم تقدیم حضور شما...

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم. در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسيد: پسر شماست؟

کشاورز با افتخار جواب داد: بله

با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد. 
چه چيزی نجاتش داد؟ پنیسیلین

یک داستان کوتاه

نور و باران | پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۹ | 9:30

داستان کوتاه مزرعه

پسر کوچکی در مزرعه‌ای دور دست زندگی می‌کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی‌خواست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود.هم زمان با طلوع خورشید از نرده‌ها بالا می‌رفت تا کمی استراحت کند در دور دست‌ها خانه‌ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می‌کرد و با خود فکر می‌کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت‌بخش و عالی خواهد بود. با خود می‌گفت: "اگر آنها قادرند پنجره‌های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما زیبا خواهد بود. بالاخره یک روز به آنجا می‌روم و از نزدیک آن را می‌بینم."

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می‌دهد و او می‌تواند در خانه بماند. پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره‌های طلایی رهسپار شد.

راه بسیار طولانی‌تر از آن بود که تصورش را می‌کرد. بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره‌های طلایی خبری نیست و در عوض خانه‌ای رنگ و رو رفته و با نرده‌های شکسته دید. به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا درآورد. پسر بچه‌ای هم سن خودش در را گشود. سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد. در حالی که آنجا می‌نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب، خانه خودشان را دید که با پنجره‌های طلایی می‌درخشید.

جایی برای من...

نور و باران | چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۹ | 12:24

دلبرا

جایی برایم 

گوشه دلت بگذار

جایی که جای هیچ کس نیست

همان گوشه خالی دلت

که هیچ کس پیدایش نمی کند

هیچ کس

آنجا را برای من

کنار بگذار....

که تو را در همانجا قرار داده ام...

بگذار به دیدارت بیایم...

در جایی که هیچ کس نیست 

جز من و تو...

زیبا دیدن ...

نور و باران | چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۹ | 21:14

بهترین نگاه خداوندی به من، سلام...

بارها با هم در مورد دیدن و نگاه زیبا داشتن صحبت کردیم و با هم این جمله را مرور کردیم:

عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است

کنون ای نور چشمم داستانی را در ادامه با تو به اشتراک میگذارم... امید که اینچنین زیبادیدن ها را باهم تمرین کنیم...
————————
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .

اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.

 

 

‎

عرفه و یار واقعی...

نور و باران | پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۹ | 15:5

سلام من، سلام...

در این روز که برای ما ، مخصوصا ماها که ادعای شیعه بودن میکنیم خیلی چیزها شکسته و پاره شد... خیلی اعتقادات و تفکرات حیران شد....

با اجازه شما از این جا شروع میکنم:

              امام حسین(ع) از منبر که بالا رفتن بعد از ستایش خداوند

فرمودند:

« هر کس خواهد جان خویش در راه ما بازد

و خود را برای لقای پروردگار خود آماده بیند

با ما بیرون آید که من بامدادان روانه شوم ان شاالله.»

و بعد از اذان صبح، با عشیره خود به راه افتاد...

بگذریم از خیل جمعیت حج گذارانی که

همراه نشدن مگر عده ای قلیل.....!!

بگذریم از اینکه برای مومن همینقدر ننگ که

شیطان کار افضل العمل رو ازش بگیره 

و خیر العملی رو پیشنهاد بده!!

بگذریم که در فاصله ای دورتر، توی تلاقی کوچه های کوفه

از حد فاصله مسجد تا ابواب کنده، الوتر و الموتور است،

تفسیر شده؛ مسلم مانده است حیران، نمی داند کجا رود!!

خواستم خلاصه بگم میدونید!! فرق دارد در گفتن 

دوستت دارم و ادا کردن آن....

فرق است بین محب بودن و یاور شدن....

فرق است بین سی هزار نامه با مضمون:

«بیا که باغ هایمان رونق یافته تا بر سپاهی شویم آراسته و به فرمان تو»

و جمله ای که از قلب در اومده باشد بدون امضا و مقدمه ای که:

والله بیرون شدن از دنیا را با تو، برماندن بر دنیای بدون تو ترجیح میدهیم...

قافله حسین (ع) قرن هاست که راه افتاده و ما مثل مردم مکه غمگینیم، اشک میریزم، نگاه میکنیم و میگوییم 

نرو یا کاش برگردی....

یاد «یا لیتکم فی یوم عاشورا جمعیا تنظرونی» افتادم!!

چرا حسین (ع) فرمودند : تنظرونی؟؟!!

کاش بودید و تماشا می کردید !!!

چرا نگفتند: 

تنصرونی؟؟

یعنی امام حسین (ع) هم میدونستند

ما هم فقط نظاره گریم!!!؟؟؟ 

امروز با خودم و خودت مرور میکنم تمام این غبارها و حسرت‌ها را ،از نرفتن ها ،از دلبستگی ها ، از حرف تا عمل، از شکستن بعضی اعمال حتی واجب به دلیل پیدا شدن واجبی بالاتر که امامی که من دوستش دارم حج را نیمه تمام رها کردند و..و...و...........

بیا با هم

دعا کنیم برای همدیگر ...برای آنکه میخواهد در این شرایط چشم ‌گوش بسته نباشد ...برای آنکه از قفل زدن خداوند بر دل و قلبش می ترسد...

دعا کنیم برای رفع یک گره که با باز شدن همان یکی تمام گره ها باز خواهد شد انشاالله ...

خدایای مهربان و بخشنده ام ، ای یارو همراه من هر زمان صدایت زدم جوابم را دادی، شکرگزار تمام نعمتهایت هستم از هرانچه که من قادر به بیان و شمارش نیستم..همه ی ما را ببخش و ‌در همان راهی که تو و رضایت تو در آن است قرار ده که خود از قلب من و ما آگهی، که در دل جز عشق و رضایت تو ..جز محبت دوستدارانت را نخواهیم و آرزو نکنیم...

#عرفه_دعای_امام_حسین

رفیق جانم...

نور و باران | سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹ | 22:2

سلام ...،

به رسم رفاقت

برایت دعاهای خوب میکنم در این ساعات دلتنگی و دوری از حضورت....

دعا میکنم 

         لبخندهایت از ته دل باشد

         و غصه هایت

                     سطحی و زود گذر.....

دعا میکنم

     مسیر موفقیتت هموار باشد

      و انگیزه های

                    صعود و پروازت بسیار ....

                             و مثل همیشه بدرخشی ....

دعا میکنم

       هرگز در پیچ ‌و تاب زمانه 

                        بی پناه نباشی 

      هرگز، دلت نگیرد

       و چشم‌های روشنت

             هیچ زمانی

                  خیس و اشک آلود نباشد...

                         و قلبت غرق نور و نور و‌نور باشد....

دعا میکنم

        عاشق کسی باشی

                     که عاشقت باشد

         و کسانی کنارت باشند

                         که تو را می فهمند

                                    و هوای دلت را دارند....

دوست عزیز تر از جانم

              آرزو میکنم به معنای واقعی زندگی کنی.... 

دو بیتی ای ناب از حکیم عمر خیام...

نور و باران | سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹ | 9:13

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

از قلبم به تو سلام ...،

نور و باران | یکشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۹ | 11:44

همیشه از عشق و دوست داشتنت این نعمتی که با حضورت برایم به ارمغان آورده ای نوشته ام ... و امروز که باید از فرود آمدنت از ملکوت بر این زمین خاکی بنویسم بازهم جز مهر و محبت ،جز عشق و وفاداری،جز آرامش و حس های زیبا ، جز سلام و سلام و سلام و جز نور و نور و نور برای نوشتن در وصف تو،انسانی ترین فرشته خداوند، از قلمم جاری نمی شود ... 

چه کنم که شده ای خوب‌ترین حادثه ی دنیا ی من....

نفسم، جانم، عشقم، امیدم، تکیه گاهم...

روزی که به دنیا آمدی هرگز نمی دانستی 

که آرامش بخش، روح و روان کسی میشوی 

که با تو دنیا برایش زیباتر است...

فقط یک کلام !!!

تولدت بر من سعادتمند هزاران بار مبارک ای بهانه ی آرامشم....

سپاسگزار خداوندم برای این باران تابستانی وجودی ات ....

فقط برای تو...

نور و باران | شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۹ | 13:57

چه موهبت بزرگی است، داشتن یک دوست با قلبی رازدار؛ چرا که می‌توانید با خیال آسوده، همه‌ی اسرار خود را در قلب او دفن کنید... و تو دوست جاودانه ام مصداق کامل این جمله هستی ...

  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • آرشيو

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم محفوظ است .