سلام ... تو یک صفحه ای این داستان رو دیدم و خوندم ... به رسم امانت برداشتم و اینجا هم با شما به اشتراک می گذارم ...
گفته بود : تو راسته بازار حاج عبدالله یه گلفروشی بود هر روز که از حجره فرش فروشی آ سید ممد برمیگشتم ازجلوی گلفروشی ردمیشدم و چشمم می افتاد به دختر ریزه میزه فروشنده...
از ملاحت چهره اش خوشم میومد ی جورایی خستگی اون حجره رو از تنم درمیاورد! پیش نیومده بود همکلامش شم یه روز به مناسبت روز مادر رفتم تو مغازه اش سلام کردم سر تکون دادگفتم یه دسته گل میخوام واسه مادرم لبخندی زد و توی دفترچه یادداشتی یه چیزی نوشت و گرفت جلوم: گلاتون و انتخاب کنید!!!!!!!!!!!!!متعجب نگاش کردم..با اشاره گلا رو نشونم داد اون نمی تونست حرف بزنه!!!!!!!!!!!!!! هاج و واج چند شاخه گل برداشتم خیلی قشنگ دستهشون کرد و داد دستم پرسیدم چند؟
نوشت ۱۲ .... شب خوابم نبرد دخترگلفروش من لال بود و من نمیدونستم..خیلی فک کردم..فردا دوباره رفتم سراغش و گفتم یه گلدون میخوام تو دفترچه اش نوشت چه گلدونی؟خودکارشو از دستش گرفتم و تو دفترچش نوشتم:حسن یوسف لبخند زد و نوشت پشت سرت هستش و نوشتم ممنون هر روز به یه بهانه رفتم مغازه و با نوشتن باهاش حرف میزدم ...
اوایل از فواید گل و گیاه و کم کم به اینکه کی ام و چی ام..باهاش حالم خوب بود دلم رفته بود واسه چشاش و حرفای خوش خطش تصمیمم و گرفته بودم چند روزی نرفتم گلفروشی از دور می دیدم ساعت ۵ عصر در مغازه منتظره....بعد از ۷روز رفتم گلفروشی اخم کرده بود رو کاغذ نوشتم یه دسته گل بزرگ میخوام واسه خواستگاری سلیقه خودتون باشه ...
غمگین نگام کرد رفت سراغ گلا و یه سبد خوشگل درست کرد تو دفترچش نوشت مبارک باشه!!!!!!!!!! غم چشماش دلمو بیشتر لرزوندسبد رو گرفتم از دستش و دوباره دادم دستش مات نگام کرد... رو کاغذ نوشتم:زن من میشی؟؟بخدا قسم لبخندش قشنگ تر از همه گلای گلفروشی بود...نوشتم براش تو این دنیای پر هیاهو خوبه که حرف نمیزنی خوبه که مهربونیاتو می نویسی و بی ریا هدیه میدی به آدما...چندساله از ازدواجمون گذشته و من هنوز عاشق سکوت لباش و صدای چشاشم...