سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم

بار الها، ما را در بيان آنچه " تو مي خواهي " ياري ده!!

خوشبختی...

نور و باران | شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹ | 13:42

سلام باران امید من..

به مشغله ها و آرزوها فکر میکنم به سرازیری و مشکلات به تکرار آیه ای که فرستادی همراه هر سختی آسانی ست و بلعکس ...

به اینکه آیا ما خوشبختیم؟!!

و مرور میکنم جملاتمان را از خوشبختی...

خوشبختی یعنی:

واقف بودن به اینکه هرچه داریم از رحمت خداست...

و هرچه نداریم از حکمت خداست...

احساس خوشبختی، یعنی همین!!

خوشبختی رسیدن به خواسته ها نیست؛

بلکه لذت بردن از داشته هاست...

عزیزم به نظر تو خوشبختی چه رنگیست؟

برگی از تاریخ ایران...

نور و باران | شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۹ | 10:30

ﺗﺎﺭﯾﺨﭽﻪ ﺑﺴﺘﻨﻲ"

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﯾﺎﺭﺳﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺴﺘﻨﯽ،ﺍﯾﻦ ﻟﯿﺴﯿﺪﻧﯽ ﭘﺮﻃﺮﻓﺪﺍﺭ،ﺩﺭ ﮐﺠﺎ ﻭ ﺗﻮﺳﻂ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ ، ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ؟ !ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ« ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ»ﺩﺭ ﻗﻔﺴﻪﻫﺎﯼ ﺧﺎﮎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻣﻠﯽ ﻣﻮﺟﻮﺩ و  ﻧﯿﺰ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ  ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ .

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻣﻠﻘﺐ ﺑﻪ ( ﮐﺮﯾﻢ ﯾﺦ ﻓﺮﻭﺵ) ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ،ﺑﺴﺎﻁ ﯾﺦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺍﺷﺖ .…»

ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺳﻂ ﺩﺭﮔﯿﺮﯾﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ ، ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﻰ ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﭘﺨﺶ " ﯾﺦ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ " ﻧﻤﻮﺩ .
ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ،ﺑﺎ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﯿﺮ ﻭ ﯾﺦ ﻭ ﺯﺭﺩﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻭ ﮔﻼﺏ ﻭ ﺷﯿﺮﻩ ﻣﻼﯾﺮ،ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ ! ﮐﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ در ایران ،  ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ .

ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﻫﺪﺍ ﺷﺪ ! ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﺩﺭ ، ﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﺳﻢ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮد  ( Bastani )
ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﻓﺘﺘﺎﺡ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ، ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﮔﻔﺖ :" ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﻢ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ  ( ﺁﯾﺲ ﮐﺮﯾﻢ ) ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯾﻢ "
ﻭ ﻧﺎﻡ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺛﺒﺖ ﮔﺮﺩﯾﺪ .

ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺣﺴﻦﺧﺎﻥ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ ، ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ :
ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ، ﻟﯿﺴﯿﺪﻧﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ  که ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺏ ﻫﺎﯼ ﯾﺰﺩ ﺳﺮﺩﺗﺮ ، ﺍﺯ ﻟﺐ ﯾﺎﺭ ﺷﯿﺮﯾﻨﺘﺮ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻨﺒﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﻧﺮﻣﺘﺮ است ، ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﮐﺮﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺑﻨﺎﻡ ( ﺍﻟﯿﺰﺍﺑﺖ ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ )  ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ .
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﺮﺩ .ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺴﮑﯿﻦ ﺭﺍﺑﯿﻨﺰ ﺍﺯ ﻣﻌﺮﻭﻓﺘﺮﯾﻦ ﺑﺮﻧﺪﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺩﺭﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ !!!

📘ﻣﻨﺒﻊ : ﮐﺘﺎﺏ ﻃﻬﺮﺍﻥ ﻗﺪﯾﻢ " ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﺍﺣﻤﺪﻱ

بدون عنوان...

نور و باران | جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ | 10:59

يادش بخير! تو کوهنوردی مي‌گفتند هيچ‌وقت مستقيم حركت نكنيد، بلكه حركت شما بايد حالت زيگزاگ داشته باشد چون اينطوري امنيت بيشتري خواهيد داشت . حالا فکر می کنم راه رسیدن به خدا هم يك همچنين وضعيتي داره، يعني يكدست و يكنواخت نيست، بلكه بالا و پائين و نشيب و فراز دارد، يعني اگر غم هست، شادي هم هست، اگر پاي زحمت در ميان باشد، رحمتي هم در پي خواهد داشت و همين مايه امان و امنيت و سلامت روح و جان آدمي است وگرنه هميشه غم باشد آدمي مأيوس مي‌شود و يا اگر هميشه شادي باشد، مغرور خواهد شد.

می دونی ،يوسف چرا يوسف شد. چون زندگي او سراسر نشيب و فراز بود و مهم هم اين بود كه در تمامي اين نشيب و فرازها خود را حفظ كرد. او از نزد پدر كه كانون مهر و عاطفه بود به چاه افتاد و از چاه به كاخ و از كاخ به زندان و از زندان به تخت نشست، اما در همه حال يوسف بود...

فإنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرا؛

پس به یقین بعد از هر سختی، آسانی است.» (سوره ی انشراح، آیه ی 5)

خوبی...

نور و باران | جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ | 8:49

سلام جانان من...

خوب بودن دگر سخت نیست..

چون کافیست مهربانی کنی...

زبانت که نیش نداشته باشد و کسی را نرجاند...

همین خوبی ست...

وقتی برای همه خیر بخواهی...

همین خوبی ست...

وقتی محبتت بی منت باشد

وقتی عشق بورزی

وقتی زیبایی اشخاص را ببینی

وقتی خوبی‌هایشان را ببینی

همین خوبی ست....

مهم نیست که آدم‌ها چگونه اند!!!

مهم نیست که جواب سلامت را می دهند یا نه!!

تو سلام کن...

سربه سر دلشان بگذار...

شیطنت کن..

بخند!!!

همین خوبی ست...

مهم این است که تو خوب باشی...

آنها روزی دلشان برای خوبی‌هایت تنگ می شود...

باورکن... دلشان برای خوبی‌هایت تنگ میشود...

همانند اکنون من ...

دلم برای تمام خوبی‌ها و نور درونت تنگ شده .................

کشاورز نمونه

نور و باران | پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ | 12:15

✨﷽✨

یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. 
رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند.
پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تامین می‌كرد. بنابر این، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!
كنجكاویشان بیش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: �چون جریان باد، ذرات بارور كننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصولات مرا خراب نكند�

❤️ ممنون میشم تشبیه این داستان رو در زندگی امروزی‌مون بیان کنید و نظر فراموش نشه! *
┈┈┈••✾🌿🌺🌿✾••┈┈┈┈ 
•✾📚

سلام...،

نور و باران | پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ | 12:8

میگن سلام سلامتی میاره ،ولی من میگم سلام صمیمیت میاره،سلام، دل بی کینه و عشق و شادی میاره...

عشق بی تکرار من سلام...حال چرا بی تکرار؟!!!

میدونی طبیعت یک عاشق واقعیه چرا که هرگز خودش رو تکرار نمی کنه..

دو پاییز یکسان،دو بهار همرنگ،دو تابستان همگون،دو زمستان مثل هم،

هرگز،در تمام طول حیات انسان پیش نیامده ....همانند تویی که بی تکراری...

یه چیزی شبیه کما میخوام...

نور و باران | سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ | 16:9

سلام ، امروز حس کردم دوست تا همیشه جاودانه ام روبراه نیست ، بهش پیام دادم که چرا میزون نیستی ، این پاسخ رو داد.

" خسته ام دلم یه خواب عمیق میخاد...یه چیزی شبیه کما ...از همونا که پزشکا میگن فقط دعا..."

ی کمی وب گردی کردم تا از این سایت http://www.payamu.ir/ ی مطلب طنز جالب براش پیدا کردم تا بخونه و شاید کمی(ی ذره) حال دلش خوب بشه .. انشاا...

"چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعدپرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار می‌دهید. پرستار می‌آید…

«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟

«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم».«یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟

«از ۱۰سال پیش، دیگه تولید نمی‌شه. شرکت‌های سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشی‌ها مشترکه».

«۱۰سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».

«شما گوشی‌تون رو  یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌که به کما برید». «کما»؟!

باورتان نمی‌شود که در اسفند۱۳۸۷ به کما رفته‌اید و تیرماه ۱۴۱۲ به هوش آمده‌اید. مطمئن هستید که نه می‌توانید به محل کارتان بازگردید و نه خانه‌ای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش می‌کنید تا زودتر مرخص‌تان کند.

«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین».«چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»!

«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن».«چه اتفاقی افتاده»؟«چیزی نشده! ولی بیرون از این‌جا، هیچکس منتظرتون نیست».

چشم‌هایتان را می‌بندید. نمی‌توانید تصور کنید که همه را از دست داده‌اید. حتی خودتان هم پیر شده‌اید. اما جرأت نمی‌کنید خودتان را در آینه ببینید.

«خیلی پیر شدم»؟

«مهم اینه که سالمی. مدتی طول می‌کشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی»..

از پرستار می‌خواهید تا به شما کمک کند که شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا کنید..

«اون بیرون چه تغییرایی کرده»؟«منظورت چه چیزاییه»؟«هنوز توی خیابونا ترافیک هست»؟

«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون نمیارن».«طرح جدید چیه»؟

«اگر راننده‌ای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم باماشینش می‌برن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمی‌شه».

«میدون آزادی هنوز هست»؟

«هست، ولی روش روکش کشیدن».«روکش چیه»؟«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند».

«برج میلاد هنوز هست»؟«نه! کج شد، افتاد»!

«چرا؟ اون رو که محکم ساخته بودن».«محکم بود، ولی نتونست در مقابل ایرباس A380 مقاومت کنه».

«چی؟!…. هواپیما خورد بهش»؟«اوهوم»!«چه‌طور این اتفاق افتاد»؟

«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستوران‌ گردان برج».«این‌که هواپیمای خوبی بود. مگه می‌شه این‌جوری بشه»؟

«هواپیماش چینی بود. فیلتر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد».

«چند نفر کشته شدن»؟«کشته نداد».«مگه می‌شه؟ توی رستوران گردان کسی نبود»؟«نه! رستوران ۴سال پیش تعطیل شد»..«چرا»؟

«آشپزخونه‌اش بهداشتی نبود».«چی می‌گی؟!… مگه می‌شه آخه»؟

«این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و هات‌داگ….».

«الان وضعیت تورم چه‌جوریه»؟ «خودت چی حدس می‌زنی»؟

«حتما الان بستنی قیفی، ۱۴هزار تومنه».«نه دیگه خیلی اغراق کردی. ۱۲هزار تومنه».

«پراید چنده»؟«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟«این دیگه چیه»؟

«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایده‌ای از نیسان قشقایی ساختن».

«همین جدیده، چنده»؟«۷۰میلیون تومن».«پس ماکسیما چنده»؟

«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود ۲ یا ۲ و نیم….».

«یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟

«اتوبوس‌های BRT هنوز هست»؟

«نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار می‌شد».

«توی نقش‌جهان اصفهان دیده بودم از اونا…»

«نقش‌جهان رو هم خراب کردن».«کی خراب کرد»؟

«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه‌عباسه، یونسکو هم نتونست حرفی بزنه».

«ایران اعتراضی نکرد»؟«چرا! گوگل رو فیلت.ر کردن».

«ممنونم. باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم».

«یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا»!«چیو»؟

«این‌که همه این چیزها رو خالی بستم».«یعنی چی»؟

«با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یک ساعت پیش تصادف کردی، علت بیهوشی‌ات هم خستگی ناشی از کار بود. چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگی‌ات»!"

از این پس قضاوت عجولانه ممنوع...

نور و باران | دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ | 14:59

در این جهان، هیچ حادثه ای بر حسب تصادف اتفاق نمی افتد. در واقع همه وقایعی که روی می دهند، لطف و رحمت الهی در ورای آن نهفته است. تمام حوادث برای ما پیام هایی دارند که ممکن است تا زمانی که زنده هستیم دلیل آن ها را متوجه نشویم زیرا بسیاری از این وقایع فراسوی ادراک ما و جزو اسرار الهی هستند و تلاش برای فهم حکمت خداوند و قضاوت بر آن ها با هوش محدودمان مانند سنجش اقیانوس با پیمانه است.

هیچ گاه نمی توانیم و اجازه نداریم در مقدرات الهی قضاوت کنیم. بر همین اساس قضاوت بر عملکرد دیگران ما را از آرامشی که به دنبال آن هستیم دور می کند. قضاوت تنها به ذات خداوندی تعلق دارد و بس. اما مسلما بارها اطرافیانمان را قضاوت کرده ایم... معهذا، بیان داستانی کوتاه در خصوص قضاوت زودهنگام در مورد دیگران وشرمساری به بار آمده حاصل از آن به نظر خالی از لطف نیست.

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود. باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید..
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش یه آقایی نشسته بود. لذا نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت . دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی ...چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد..
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟

برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اونه که داره شیرینی هاشو اقاهه میخوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم نداره .

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست ،سنگ بعد از این که پرتاب شد. دشنام بعد از این که گفته شد .موقعیت بعد از این که از دست رفت و زمان بعد از این که گذشت و سپری شد.

این یک متن اختصاصی است برای خودم و خودت...

برگی از خاطره ها " ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس..."

نور و باران | پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۹ | 10:14

سلام عزیزم...

چند روز پیش که به اتفاق یاد و خاطره روزهای جوانی کردیم ،شعار "ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس..." به میان آمد و ثبت جای جای این شعار در زندگی ام و  ادامه اش قطعه شعر هایی از استاد شفیعی کدکنی که از ذهن گذشت.بخصوص این قطعه شعر زیبا " آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است ". که در اون ایام هم یادمه یک نمایشگاهی با رفقا ترتیب داده بودیم که اسم نمایشگاه رو گذاشته بودیم سفر نامه ی باران ،...یادمه اون روزها وقتی اشعار این استاد را به قول یکی از رفقا نیوشا می کردیم مست دوران می شدیم و پنداری لذت باران را می چشیدیم...یاد دورهمی ها و شعر خونی های اون دوران به خیر...

 پیشنهاد می کنم تصنیف این شعر زیبای استاد شفیعی کد کنی رو گوش بدید...

مشتاق گل از سرزنش خار نترسد

حیران رخ یار ز اغیار نترسد

عیار دلاور که کند ترک سر خویش

از خنجر خونریز و سر دار نترسد

آ ن کس که چو منصور زند دم ز انالحق 

از طعنه نا محرم اسرار نترسد

ای طالب گنج و گهر از مال میندیش

گنج و گهر آ ن برد که از مار نترسد

گر بی بصری می کند انکار من از عشق

سهل است و چه غم ؟ عاشق از این کار نترسد

در عشق چو بیم سر و جان است ولیکن 

ای دلبر از این ها دل عیار نترسد

اندیشه ندارم ز رقیبان بد اندیش

از خار جفا عاشق گلزار نترسد

در سایه فضل ایمن از آ نست نسیمی

کان شیر دل از پنجه کفتار نترسد...

-----------------تا همیشه ...،

صبح بخیر...

نور و باران | جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ | 1:50

⁨پیام صبحگاهم برای تو دوست عزیزم...

🌸دوست  من
برخیــــــــــز
          بسم اللہ بگو   و مطمئن باش:
"خیلي با ارزشي"
‌  خـــــ💖ـــــداوند از روحی که خلق کرده در تو دمیــده...😉
          وجهان را براي آرامش تو آفریده...🌸
یعني
          خیلي برای خدا عزیزی...💖
پس
      بخنـــــد😊
           ببخش😇
              مهربان باش💖
                   و  زندگي ڪن...🌸🍃

فرصت ما تڪرار نمي شود🌸
          وعزیزانمان هم... 💖

الهي  تنت سالم🌸
     دلت شاد 💖  
 روحت  آرام و 😇
 و زندگيت پُراز عشق باشد 💖
روزت خوش وپرازبرکت 🌸🍃

ياد كن..

نور و باران | سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹ | 14:25

ياد مرا پيش آدميان فرياد كن..

تا نام تو را پيش فرشتگان خويش برآورم..

كه چون در خلوت به مناجات من مينشيني..

و به عبادت من برمي خيزي

به فرشتگان خود مي گويم:بنگريد!

بنده ام چگونه از ديگران گسسته

و به من پيوسته و رشته مهر

و الفت به ذكر من بسته است

شاهد باشيد كه او را آمرزيدم

و او را براي خويش برگزيدم

------------------------------------------

و چه لذتي دارد اين برگزيده شدن براي من محتاج معشوق بودن و خواهان خواستن واقعي..

خداي خوبم چقد تو بغل كردني هستي ..

جسارت زندگي كردن

نور و باران | یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ | 10:20

سلام حاكم قلبم...،

هميشه در ذهنم مرور ميكنم آن زمانهايي كه افراد خلل در كارت ايجاد ميكردند و يا رفتاري غير حرفه اي انجام مي دادند ...در اون لحظه چنان آرام بودي همانند يك دريا در عصر تابستاني ... اين درياي وجودي ات متلاطم نمي شد با پرت كردن يك بطري به سمتش...آلوده نمي شود با پرتاب يك آشغال به سمتش...

و گاها برايم تكرار مي كردي به هدفت فكر كن و كاري كن كه حال دلت خوب باشد و ارام از كنار اين حواشي بگذريم كه اگر در اين گرداب ها وارد شويم خود نيز هلاك خواهيم شد..

برايم باتجربه تكرار مي كردي:

جسارت داشته باش و زندگی کن ...
اما جوری که خودت دوست داری ،
نه جوری که دیگران از تو انتظار دارند ! 
مهم نیست که تا مقصدت می رسی یا نه ،
و مهم نیست که تمامِ آرزوهایت محقق می شوند یا نه ،
مهم این است که حالِ دلت خوب باشد !

مهم اين است زماني كه به عقب نگاه ميكني ..

ميداني كم كاري نكردي !! به وظيفه ات درست عمل كردي!
پس تا میتوانی شاد باش و از لحظه لحظه ی زندگی ات لذت ببر ...
و خودت باش ؛
خودت حاکم و معیار و قاضیِ کارهای خودت ،
خودت همه کاره ی دنیای خودت ،
و انگیزه ی آرزوهای خودت ...
تو نیاز به تاییدِ هیچکس نداری ! ‌‌‌‌‌‌‌

او كه بايد تاييد كند خود ناظر است...

و مرور اين مطلب چه آرامشي بر قلب و روحم حكمفرما مي كند...

تو را به همان ناظر مي سپارم حاكم قلبم

گزیده ای از اشعار مرحوم مجتبی کاشانی...

نور و باران | پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۹ | 9:34

راستی چند روز پیش به بهانه یافتن چند بیتی شعر در وصف و مقام معلم داشتم وب گردی می کردم رسیدم به شعری زیبا و پر مغز با مطلع "باز همراه شما مدرسه ای خواهم ساخت" از مرحوم مجتبی کاشانی (روحش شاد) و یک شعر نابی دیگر با مطلع" رمــز پیروزی ژاپن بسـته پنـج عامل است" تصمیم گرفتم این شعر ناب رو با تو به اشتراک بزارم ...

رمــز پیروزی ژاپن بسـته پنـج عامل است

                                                  گرچه آن در دین ما دارای شرح کامل اسـت

لیک آنها در عمل آن را عبارت گشــته اند

                                                  رتبه اول به تولیـد و تجـارت گشـــته اند

رمـز اول، هر چه زائد را بـرون بردن ز کار

                                                 رمـز دوم، هر چه را در جای خود دادن قرار

رمز ســوم، هرچه در جایش نهادن بعد ازکار

                                                 رمز چهـارم، شــیوه آموزش زنجـیره وار 

 رمز پنجـم، در نظافت شــهره دوران شدن 

                                                در حقیقـت پاسـدار نیمی از ایمان شــدن 

آنچه ژاپن آزمــوده جمله در احکام ماست

                                               همـتی باید که این شایســتگی انعام ماست

غرور!!

نور و باران | شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ | 22:9

سلام استاد عزیز من...

در اموزشهایت استفاده از داستان‌ها و اتفاقات کوتاه در جهت آموزش، همیشه تاکید داشتید....

امروز با دیدن این داستان با فوت کوزه گری ،دوست داشتم اشتراک بذارم و نظر شما رو نیز بدونم🙏🏻🍃

🍃

مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد.
در مسیر حرکت، 
اتوبوس به یک تونل نزدیک شد 
که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شد:
«حداکثر ارتفاع، سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود 
ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود 
با کمال اطمینان وارد تونل شد 
اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده شد 
و پس از برخاستنن صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف کرد.

پس از بررسی اوضاع، 
مشخص شد که 
یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند 
که باعث این اتفاق شده 
و همه به فکر چاره افتادند؛ 
یکی به کندن آسفالت فکر کرد 
و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین  و ...
اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود 
تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس، پیاده شد و گفت: 
«راه حل این مشکل را من می‌دانم!»
مدیر اردو با تعجب 
راه حل را از او خواست و 
پسربچه گفت: 
«باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار 
اتوبوس از تونل عبور کرد.

گاهی زندگی ما مثل همین اتوبوس است
و دنیا مثل آن تونل.
 اگر می خواهیم از آن عبور کنیم 
خالی کردن درون مان از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت 
تنها راه حل است.
 نه زمین را بکنیم
و نه آسمان را بالا ببریم ...

فقط 
خودمان را پایین بیاوریم...

همین !!!

محبت..

نور و باران | شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ | 9:19

سلام من، سلام..

هميشه يادآوري ميكردي كه يكي از دلايل آفرينش دستها آغوش است، براي ابراز محبت... براي عملي نشان دادن دوستت دارم ...

امروز من ميگويم محبت مثل شيشه است..

شيشه چگونه مي شكند ؟

وقتي ضربه اي محكم يا سنگ به آن زده شود 

 و اين شكستن ديگر اصلاح شدني نيست.

"شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است"

اگر دل آزرده شد برگرداندن آن كار مشكلي است،يك نق زدن ،يك غرغر كردن و يك بي توجهي  محبت را از بين مي برد...

اگر محبت در خانه نباشد بچه ها عقده اي مي شوند و نمي توانند فرزند خوبي باشند ...

اگر محبت در خانه نباشد فرزند ما بي عاطفه مي شود...

حال همين را براي جامعه گسترش مي دهيم...جامعه بي محبت به هم شهروندان خوبي نخواهد داشت...

در اين جامعه چه بسيار خطاها و معظلات از قتل ، دزدي ،فقر و فحاشي و... به دليل عدم توجه و نبود محبت ديده خواهد شد...

كمي گذشت،كمي محبت ،كمي سكوت ريشه هاي محبت را از دل خودمان تا خانواده و در نهايت جهان پيرامون مان گسترش خواهد داد...همين

از من اثري جز عشق

بر دل و جانت مباد...

مراقب هم باشیم...

نور و باران | پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۹ | 1:31

سلام نور و باران قلبم...

امروز خدای مهربونمون در اخرین روز اردی بهشت 99 هم آخرین هدیه اش رو به ما داد باران و نسیم بهاری و اردیبهشتی...

برای یه کار مهم و فوری توی اتوبان با سرعت رانندگی میکردم  و بین ماشینا تغییر خط میدادم(یاد رفته بود که گفته بودی کل کل نکن)...ماشین پشت سرم هم تند تند چراغ میزد!!!

دستم رو توی آینه نشون دادم که چیه ؟کجا برم؟ اگه جلوم خالی بود خودم سریعتر میرفتم...

آقای راننده هم پشت سرهم دستشو حرکت میداد آروووم آروووم..یعنی آروم رانندگی کن ..

آدمی که منو نمی شناخت..اصلا من کی هستم؟...که کجا دارم میرم!...توی اون لحظه به من توجه نشون داد و ازم مراقبت کرد...

و یاد تمام مراقبتهای تو افتادم از پارسال همین موقع و آشفتگی ذهنی من..از حمایتت فارغ از موقعیتت..و حتی همین جمله ات "نگران نباش برو من کنارتم" ...و اون لحظه گرمای کوههای مراقبت و حمایت تو گرم گرم می کرد قلبم رو... 

"از من چه کاری برمیاد"...آخ اون روز بعداز ظهرکاری چه کرد با قلب من که حتی نشستی تایپ کردی طرح پیشنهادی رو..

و جهانم رنگی شد...

جهان منی که همیشه بدون مراقب جلو میرفتم با آدمهای خاکستری..

ومن اینجا یاد گرفتم دوست داشتن خارج از کلمات عاشقانه و حسها و رمانتیک بودن هم می تونه باشه و درک بهتری از دوست داشتن پیدا کردم...(هرچند هنوز با کلمات و کارهای رمانتیکی و توجه ها وابرازهای زبانی من بیشتر Wwoowww میشم و مراقبت رو اینطوری هم میبینم چون میگم این مراقبت از قلب و عمری دوستیه)

احساس دوست داشته شدن ، قشنگ ترین احساسیه که ما می تونیم دریافت کنیم...

خوشبختی یه آهنگ قشنگه، یه کارت پستاله، یه متن از توعه مخصوص به من،زمزمه اهنگیه که...

عطرش رو همه جا احساس میکنی؟

به نظر من خوشبختی زندگی توی جامعه ایه که آدم هاش از هم مراقبت می کنند..

هرگاه انسانی رو ندید بگیریم، احساس بی ارزشی بهش دست می ده و در قلبش خشم ، غم و اندوه جمع میشه...

حتی اگر ماه ها هم گذشته باشه باز هم اون خشم و غم نهفته اس..

اگر به انسان عشق بورزیم،حتی اگر ما بالاترین مقام رو هم داشته باشیم و هرکس را ببینیم بهش احترام بذاریم در واقع داریم بهش عشق ومراقبت رو هدیه می دیم...

در آخرین شب قدر یه جمله شنیدم که برام تازگی داشت وقتی از پیرمردی که در خرابه گریه میکرد پرسیدن چی شده گفت:کسیکه هر شب به من سر میزد دست بر سر من میکشید به من محبت می کرد ومراقب غذا و حال من بود ازش میپرسیدم تو کیستی؟ جواب میداد:" مسکینی جلیس مسکینی" ...

درس بزرگی در این سه کلمه بود برای من مراقبت از دیگران بدون توقع برگشت.. بدون منت..در حد اون خودت رو پایین آوردن...و بهترینش دیدن جایگاه خودت در پیش باری تعالی ..من مسکینی بیش نیستم..

میدانم که من ناپخته ترم در این زمینه مراقبت از تو و این باعث رنجش از خودم میشه...

در این عمری که می دانی فقط چندی تو مهمانی

به جان و دل تو عاشق باش،رفیقان را مراقب باش

مراقب باش تو به آنی! دل موری نرنجانی

که در آخر تو می مانی و مشتی خاک که از آنی

                                                                              مولانا

  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • آرشيو

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم محفوظ است .