سلام عزیزم...
چند روز پیش که به اتفاق یاد و خاطره روزهای جوانی کردیم ،شعار "ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس..." به میان آمد و ثبت جای جای این شعار در زندگی ام و ادامه اش قطعه شعر هایی از استاد شفیعی کدکنی که از ذهن گذشت.بخصوص این قطعه شعر زیبا " آخرین برگ سفرنامه باران این است که زمین چرکین است ". که در اون ایام هم یادمه یک نمایشگاهی با رفقا ترتیب داده بودیم که اسم نمایشگاه رو گذاشته بودیم سفر نامه ی باران ،...یادمه اون روزها وقتی اشعار این استاد را به قول یکی از رفقا نیوشا می کردیم مست دوران می شدیم و پنداری لذت باران را می چشیدیم...یاد دورهمی ها و شعر خونی های اون دوران به خیر...
پیشنهاد می کنم تصنیف این شعر زیبای استاد شفیعی کد کنی رو گوش بدید...
مشتاق گل از سرزنش خار نترسد
حیران رخ یار ز اغیار نترسد
عیار دلاور که کند ترک سر خویش
از خنجر خونریز و سر دار نترسد
آ ن کس که چو منصور زند دم ز انالحق
از طعنه نا محرم اسرار نترسد
ای طالب گنج و گهر از مال میندیش
گنج و گهر آ ن برد که از مار نترسد
گر بی بصری می کند انکار من از عشق
سهل است و چه غم ؟ عاشق از این کار نترسد
در عشق چو بیم سر و جان است ولیکن
ای دلبر از این ها دل عیار نترسد
اندیشه ندارم ز رقیبان بد اندیش
از خار جفا عاشق گلزار نترسد
در سایه فضل ایمن از آ نست نسیمی
کان شیر دل از پنجه کفتار نترسد...
-----------------تا همیشه ...،