سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم

بار الها، ما را در بيان آنچه " تو مي خواهي " ياري ده!!

خاطره...

نور و باران | دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۸ | 8:23

     یادم نیست چه روزی یا حتی چه ماهی بود ولی خوب به خاطر دارم که کلاس دوم راهنمایی مدرسه علامه طبا طبایی بودم.

     صبح پس از مراسم صبحگاه وقبل از شروع کلاس، یک "عطری"  نسیم وار همه جا پیچید! سروصدایی که همیشه تو همه ی مدرسه ها بوده وهست، شنیده نمی شد، ولی همهمه ای معنادار آسمون مدرسه رو پر کرده بود . همه با یک غم شیرین با چشمهایی که انگارتو اشک غرق شده بودندو جرات نگاه کردن نداشتندباهم حرف می زدند ومدام سوال می پرسیدند، حتی بعضی ها با نگاههاشون جواب سوال بقیه رو می دادند، ساکت بودند وتو حسرت حضور گم شده بودند .

        از بین "همهمه وسکوت "همزمان ، بعضی کلمات بیشتر شنیده می شد : "مربی، سعادت، احمد، شهادت، طاهری ، تربیتی " . مثل این که  مدرسه با این عبارات داشت تزیین می شد.

      بله، مربی امور تربیتی مدرسه ی ما آقای احمد طاهری وحید ، "شهید" شده بود .

    شهید طاهری مدت كوتاهي، بیشتر از سال تحصیلی در مدرسه ما نبود، وآشنایی من با ایشون برمی گشت به ساعات خارج از مدرسه، اولين بار ايشون روهنگام پهن كردن موكت براي مراسم دعاي كميل كه اون روزها تو دبستان شهيد بخارايي ( مدرسه ي همجوار امامزاده عماد الدين ) برگزار مي شددیدم ، ودایی من، آقاي علي اكبر ملكي ، من رو  خیلی گرم معرفي كرد و ایشون هم خیلی گرمتر ، دست رو شانه ام گذاشت و احوالی پرسید و چند سوال از مدرسه كه كلاس چندمي و... که این سوالها برای هر دانش آموزی تو ا ون سن خیلی ارزشمند وغرور آفرین به نظر می آد، من مشتاقانه در انتظار سوالهای بعدی به خودم می بالیدم که آقای طاهری اینطور منو تحویل گرفته...

       بعد ها وقتي ايشون رو  به عنوان مربي تربيتي مدرسه معرفي كردند، با ذوق وصف ناشدنی به سراغش رفتم و اعلام وجود كردم و قرار شد ظهر ها به همراه چند نفر ديگه از دانش آموزان موكت هارو پهن كنيم تا نماز ظهربه جماعت  برگزار شه ،در قبول این  مسئوليت شیرین سراز پا نمی شناختم وهر روز خوشحال وپر انرژی سراغ این کار می رفتم، احساس می کردم  خودم تبدیل شدم به آقای طاهری !

          آقای طاهری  گوش دانش آموزانی رو که خیلی دوست داشت با مهارت خاصی می گرفت ونگه می داشت، ومن هر وقت به آقای طاهری می رسیدم حتی وقتی اون یادش نبود،گوشم رو می گرفتم  و می گفتم آقابه خدا درد داره...

یادمه آقای طاهری همیشه توصیه اش نماز، نمازو نماز بود.

بعد اون روز که راه آسمون رو فهمیدیم، هر سال اول مهر وقتي مي خواستم معلمین سالهای قبلم رو معرفی کنم، با اسم معلم شهیدم آقای طاهری شروع می کردم...

معلم شهیدم آقای طاهری ، امیدوارم از من راضی باشی،تا وقتی هستم  به یادمحبت های معلمانه ات ، سعی می کنم معلم باشم!

كلاغ

نور و باران | دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۸ | 8:21

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی.صدای نا همواروناموزونش ،خراشی بود بر صورت احساس.با صدایش نه گلی می شکفت و  نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که بر گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت"کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود" پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.

خدا گفت"عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم بخوان،فرشته ها منتظرند"

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت"تو سیاهی.سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند ،و زیباییت را بنویس.اگر تو نباشی،آبی من چیزی کم خواهد

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی.صدای نا همواروناموزونش ،خراشی بود بر صورت احساس.با صدایش نه گلی می شکفت و  نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که بر گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت"کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود" پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.

خدا گفت"عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم بخوان،فرشته ها منتظرند"

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت"تو سیاهی.سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند ،و زیباییت را بنویس.اگر تو نباشی،آبی من چیزی کم خواهد داشت.خودت را از آسمانم دریغ نکن"

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت"بخوان،برای من بخوان،این منم که دوستت دارم.سیاهیت را و خواندنت را."

و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

داشت.خودت را از آسمانم دریغ نکن"

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت"بخوان،برای من بخوان،این منم که دوستت دارم.سیاهیت را و خواندنت را."

و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد....

  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • آرشيو

دریافت کد آمارگیر سایت

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سلام سخن اهل دل است، آنرا به جان مي نوشم محفوظ است .