حس گرم شدن مرداد
آغازیست برای فصل انگور
ورقص مستانه "تولد"...
حس گرم شدن مرداد
آغازیست برای فصل انگور
ورقص مستانه "تولد"...
کاش هر روز جلووو چشمم بودی تا ...
شایدچشمان من لیاقت هر روز دیدنت را ندارد.
شاید هر روز من لیاقت حضور تورا ندارد .
شایدمن لایق یاد آ؛سمان نیستم...
یک نفر برای من فال گرفته است...
یک نفر نفس نفس زدن زندگی مرا شنیده است...
یک نفر نه،
یک نفر از خودم غزل سروده است!
ای خودم سلام...
آنچنان در هوای خاک درت میرود آبدیده ام که مپرس
خودم دست به کار شدم
دریغ ،
من سرزمینی مرده ام
دور از باران
دور از دستان مهربان تو
حتی نگاهت را دیگر ندارم
دوستت دارم ولی نایی برای هجا نیست...
اگر باران ببارد
نه برای الان،
نه دراین لحظه ،
باتمام نفسهایم هر چند به شماره افتاده ولی دوستت دارم!
هرچند بی رمق ولی دوستت دارم
هر چند کویریم ولی دوستت دارم...
توکامل نکردی...ولی من منتظر می مانم ودوستت دارم...وتا همیشه یاد دارم
که
تو
کاملم کردی...
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست(دریایی باشید)
سلام...
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید، انگار ته ته خاطراتش چیزی را یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکنید فراموشش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دوبال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.
راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست.
ای خدا می شود باز هم به ما بالهایمان رابدهی!
سلام ...
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز,تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و اشفته و عصبانی.نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد..داد زد و بد و بیراه گفت.خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت,خدا سکوت کرد.اسمان و زمین را بهم ریخت,خدا سکوت کرد.به پر و پای فرشته و انسان پیچید,خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت,خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد .خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم,اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.لا بلای هق هقش گفت:اما با یک روز...با یک روز چه کار می شود کرد؟
خدا گفت:ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند,گویی که هزار سال زیسته است و ان که امروزش را در نمی یابد,هزار سال هم به کارش نمی اید.و ان گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند,می ترسید راه برود,می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم,نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد,بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم..
ان وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید,زندگی را نوشید و زندگی را بویید.وچنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود,می تواند بال بزند,می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او در ان یک روز اسمان خراشی بر پا نکرد.زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به انهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد,لذت برد و سرشار شد و بخشید,عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند,امروز او در گذشت,کسی که هزار سال زیسته بود
همه جا تاريك ، تنها اميد يك پنجره ،
نه نوري مي تراويد و نه نجوايي به گوش شنيده مي شد ، به قدري از تاريكي و تنهايي در هراس بودم كه چشمهايم را بستم تابخوابم .
شايد در خواب نور ببينم !
وقتي مطمئن شدم خوب خوابيدم ،نگاه كردم ،ولي باز نور نبود! اما تاريك هم نبود !
اين بار خودم را ديدم و «پنجره » اي را.
پنجره بود و من !
من بودم و پنجره ! وخواب !
خوابي شبيه خواب زمستاني بلندبلند و شايد سرد ...
اما نه ، سرد نبود !
خوابم گرم شد .گرم گرم ،به رنگ زندگي ...
پنجره را لمس كردم با تمام وجود .
گرم بود و سخت .
مهربان بود و مسدود!
وبسيارنزديك ،حتي نزديكتر ازمن به خودم !
دستهايم در تاريكي ديده نمي شد اما گرماي پنجره جاذبه داشت ،دستهايم خواست پنجره را باز كند!
سعي داشت گرم شود ،
پنجره باز شد !
اما من خواب نبودم !
بازنويسي، قطعه 13
سلام ...
آيين حلاج
1- روح الهي كه غير مادي و جاويدان است ، محدود مي شود ، وقتي كه با روح حيواني مانوس گردد.
2- هوش انساني به هيچ نوع تصور و يا استدلالي نمي تواند خدا را ذكر مجسم كند و يا حقيقت او را بيان يا مورد مقايسه قرار دهد.
3- خلوت با خداوند از راه تسليم به رنج و درد امكان پذير مي گردد.
4- ممكن است اعمال پرهيز كارانه جاي عبادت را بگيرد.
5- نور اسلام در دنيا تابنده شده و جهان شمول گردد.
ز سر عشق خبر دار نيست هر عاشق حديث عشق ، زمنصور پرس و از دارش
حلاج در مكه نذر يكساله روزه سكوت كرد تا از قواي سه گانه ي عقل، حافظه و اراده وارسته گردد.و طريق مقامات و منازل را طي نمود تا به عشق راه يابد و گرم عشق شود و عشق حقيقي را كه عشق به خدا مي باشد انتخاب و به زبان بياورد.